منوچهر خان حكيم
110
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
يتيمخانه « 1 » شد و آنچه لازمهء عيّارى بود برداشته متوجّه اردوى تركان شد . سيركنان مىرفت تا به اردوى تركان رسيد . ليس را ديد كه بر بالاى صندلى سرهنگى قرار گرفته و چارصد نفر عيّار منتظر فرمان او ايستاده . مهتر دوران به گوشهاى رفته ، و چندان صبر كرد كه ليس از بالاى صندلى برخاسته متوجه بارگاه والى تركان شد و عياران را به پاسبانى سفارش نمود و خود روانه شد . اما مهتر دوران دو ميناى مى پيدا نموده و پر از داروى بيهوشى كرده ، اين ميناها را از مجلس برداشته از براى شما فرستاد كه دماغى چاق نماييد ، امّا از حال بنديان غافل مشويد كه مبادا كه حلقهاى در گوش شما كنند . بندپايان از اين كلام خوشحال شدند و شروع به مى خوردن كردند . چون دورى چند گذشت ، همه سر را به جاى پا نهاده بيهوش ( 68 ) شدند . نسيم ، سجدهء شكر الهى به جاى آورده ، داخل زندان شد . عبد الحميد را خلاص كرده بيرون [ آورد ] و گفت : اى شهزاده ! به شتاب به خدمت جدّت رويم كه از تو بسيار آزرده است . شهزاده گفت : اى مهتر دوران ! من بى مركب و يراق به اردو نمىآيم . پس نسيم گفت : برويم به گوشهاى قرار گير كه من يراق و مركب به جهت تو پيدا كنم . عبد الحميد به گوشهاى قرار گرفت . نسيم رفته مركب و يراق پيدا نمود و آورد . شهزاده مكمّل و مسلّح شده بر مركب سوار شد و گفت : تا من عمهء خود را نگيرم به اردو نخواهم آمد ، اين بگفت و متوجّه اردوى شهربانو شد كه نسيم اعتراض بسيار خورده « 2 » متوجّه اردوى اسكندر شد . چون به كنار اردو رسيد فريدون را ديد كه به كنار اردو مىگردد . چون فريدون نسيم را ديد ، گفت : اى مهتر ! مگر فرصت نيافتى كه عبد الحميد را بيرون آورى ؟ نسيم گفت : مثل من مرد بىعقل مىبايد كه از سر شب تا صبح به هزار مشقّت سعى نموده او را خلاص نمودهام ؛ گفت بىمركب به اردو نمىآيم . وقتى كه مركب و يراق به دو رسانيدم سوار شده متوجّه باغ سبكتكين شد . فريدون گفت : اى مهتر ! مگر اين پسر ديوانه شده است و صرع « 3 » به هم رسانيده است ؟ راه سر كن تا او را گوشمالى داده ، ادبش كنم . پس مهتر در عنان فريدون افتاده ، متوجّه باغ شهربانو شدند .
--> ( 1 ) . يتيم خانه : محل تجمع نوچهها . ( 2 ) . يعنى نسيم بر خود اعتراض بسيار كرد . ( 3 ) . صرع : مرضى كه عقل را ضايع گرداند .